حرفهای نگفته |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
و اینک پایان...
روزی که شروع به وبلاگ نویسی کردم، به فکر پایانش نبودم، راستش حتی ایده ای برای ادامه ی نوشتن نداشتم اما ادامه دادم و توی تمام این مدت منظم، حداقل در حد یک پست در ماه نوشتم. از خودم، از رندگیم، از احساسم، از افکارم، از دیده ها و شنیده هام، از دنیام و از هر چیزی که تونستم...
بیشتر از چهار سال از اولین روز نوشتنم اینجا میگذره و توی این چهار سال خیلی چیزها تغییر کرده، دنیای این روزهای من دیگه به سادگی دنیایی نیست که اون روزها داشتم، اگرچه هنوز هم دنیای کوچیکیه...جنس دنیام تغییر کرده، جنس دغدغه ها و جنس خواستن های وجودم. وجودی که از رفتن و رسیدن و در عین حال نرسیدن خسته شده و حالا شاید فرصتی میخوام برای اینکه از دست این خستگی و این حس مبهم و تعلیق رها بشم...
دنیای این روزهای من شبیه به هیچ روز دیگه ای نیست؛ دنیایی بر مبنای یه حس ضعیف تلخ، دود، فلسفه، سیاست، دین، ادبیات، جامعه، هنر و روزهایی که از صبح تا به شب فقط می نویسم و خط میزنم و می نویسم و دیکته های ذهنم رو مرتب می کنم و اینقدر مشغول شنیدن و به خاطر سپردن ذهنیاتم هستم که هر روز ساکت تر از روز قبل به سکوت بیشتری نیاز پیدا می کنم، روزهایی به دنبال جایی برای تمرین تفکر و تعمیق، روزهای منقطع زندگی مبهم، روزهایی که زندگی رو آزاد گذاشتم تا مرزهای جدید رو بهم نشون بده، اما همه ی این ابهام و تلخی که شاید از ورای این خطوط به نظر میرسه گاه برای خودم از هر چیزی شیرین تره...
برعکس دنیای شخصی من، اوضاع دنیای عمومی بیرون اصلا خوب نیست... توی ریاضیات مفهومی به اسم نقطه ی عطف وجود داره، کاش خبری از این نقطه ی عطف توی دنیای عمومی بیرون پیدا بشه، عطفی برای فراموش کردن و پشت سر گذاشتن روزهای اضمحلال، هر آنچه که داشتیم و ساختیم؛ اما از دست رفت...
دنیای این روزهای من داره به سرغت تغییر میکنه، شاید تصمیم برای پایان نوشتن وبلاگ هم برآیندی از مجموع تغییرات زندگیم باشه، به هر حال هر چه که هست دلم میخواد همینجا تموم بشه، امروز رو انتخاب کردم برای پایان دادن به همراه چندین ساله ی خودم و این یادداشت به عنوان یه حسن ختام، چیزی شبیه به تیتراژ پایانی فیلم این وبلاگ... کاش پایان فیلم زندگی هم فرصتی هم برای نوشتن تیتراژ دلخواهم داشته باشم...
" ........... صحنه پیوسته به جاست....... "
پایان
| لینک | شنبه ۳٠ مهر ،۱۳٩٠ - Milad |
بخند
گاهی میری و میری و میری اما فایده نداره...
خبری نیست از اون چیزی که میخوای...
طعنه، کنایه، نگاه های پرسشگر و گاهی هم تمسخر...
نفس رفتن مهمه، اینکه تو جرئتش رو داشتی، تلاشت رو کردی و هدفت رو دنبال کردی...
به همه ی اون نگاه های حقیر بخند و ادامه بده...
تا مقصد راهی نمونده، برسی یا نرسی این تو هستی که برنده شدی...
| لینک | جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳٩٠ - Milad |
فصل مصاحبه
یک هفته ای هست که کت و شلوار پوش چندین جلسه ی مصاحبه رو گذروندم تا بلکه آخرین مقطع تحصیلی رو هم بگذرونم...خستگی یک هفته جمع شده برای امروز.... پوشیدن این لباس رسمی عذاب آور هم مزید بر علت شده! مگه شلوار جین و تی شرت چه مشکلی داره....
چشمم آب نمی خوره که بتونم از این مرحله رد شم، مصاحبه ها بد نبودن اما نمیشه گفت که خوب بودن...به هر حال بد یا خوب یا هر چی که بود گذشت... تجربه ی خوبی بود، این هفته فصلی بود توی زندگیم به نام فصل مصاحبه!
پ.ن: این یادداشت رو برای پنجشنبه 2 تیر نوشتم، اما متاسفانه پرشین بلاگ.....
| لینک | شنبه ٤ تیر ،۱۳٩٠ - Milad |
خسته ام...
به شدت احساس خستگی می کنم...
انگار چیزی در عمق وجودم قصد داره خودشو رها کنه...
بی تابم، بی تاب لحظه ای که از دنیای پیرامونم بریده بشم و توی دنیای خودم غرق بشم...
این روزها حس تعلیق هم اضافه شده، حسی که به خاطر اتفاقات و موقعیت های جدید پیش رو به وجود اومده...
خستگی دو چندان و سر و کله زدن با وضعیتی که کاملا با اون ناآشنا هستم و بر خلاف دیگران باید تنهایی به مقابلش برم؛ خستگی جسمی رو هم به این خستگی روحی اضافه کرده...
پ.ن: امشب از دیدن و لذت بردن از ماه کامل محرومم، خسوف شروع شده...
| لینک | پنجشنبه ٢٦ خرداد ،۱۳٩٠ - Milad |

